درگیری

قبل ترها به راحتی مینوشتم،کلمات به طور منظّم بر سر ایستگاه هر روزه پیاده می شدند و در ذهن و کلام ِ قلم،جاری.
می نوشتم،مینوشتم و باز هم می نوشتم….مرا کاری نبود با زمین ،با زمان،
این که کلماتم را از کجا آورده ام ، می آورم…..به کجا خوام برد؟…چه هستند؟
در پس ِ واژگانم رازی نهفته بود…هنوز هم هست.
اینک اما هر کلمه ، اندیشه ای می زاید از نفَسَش.
مدام از خویش می پرسم که این همه کلمه را از کجا بیاورم؟ به کجا برسانم؟آیا میتوانم برسم؟
رسالت من چیست؟
به ذهنم
به خیالم
به قلمم
آیا شک دارم؟ شاید…
سؤالهایی هستند که آدمها هر از چند گاه باید از خویش بپرسند،گمراه شوند….راه بلد شوند،شک کنند…به یقین برسند،سکوت کنند…به کلام برسند،بیندیشند….به اوج برسند.
در هر انسان نیازی یا نیازهایی نهفته است که هر دم،فریاد ِ پدیدار شدن سر میدهند.
نیاز ، محتاج ِ برآورده شدن است.
درگیری در ذهن،کلام،روح،اندیشه،خیال….و نیاز ما شاید،همین درگیری است.
پس من نیازمندم…و در پس هر نیاز…تلاشی نهفته است
و در بطن هر تلاش….مقصوی.
آری…مقصودی.

شُکر مقصود .
۸۹/۱۰/۹

همچون مردگان شده اید…!

شما باز به بالای کوه آمدید؟…..سلام
من به اینجا می آیم تا شادمانی ام را بدست آورم ،شما چه؟….. سخنی نمی گویید؟
باشد..مثل بار پیش من سخن می گویم…میدانید آخرشما گوش خوبی هستید ، چهره تان سرد و بی روح شده ، گویی نوری در او نیست…مرا ببخشید…همچون مرده ها شده اید !!! توت خشک نمی خورید؟
قبل از آغاز سخن گفتنم ، وقتی کنارتان ایستاده بودم .. زمزمه هایی می کردید و تمامی شان ، سخنهایی بودند از نا امیدی و پوچی
به گمانم روحتان خسته و غمین است…یا شاید نه ….گرسنه و درمانده
تا به حال به فکر تغذیه ی روح افتاده اید؟ درست شنیدید..میدانید .. برای سیر شدنش .. گاهی باید برایش گل خرید ، شمع روشن کرد و عود سوزاند….گاهی باید برایش آوای پرندگان و جنگل به ارمغان آورد
گاهی باید به خاطرش، بر روی برگهای پاییزی آرام گرفت، دیدگان را بست و منتظر نوازش باد ماند
گاهی باید روی تاب ها و سُرسُره ها به جست و خیز پرداخت .. آری ، گه گاه باید کودک شد
گاهی باید برایش بستنی خرید ، حتی در وسط خیابان و در میان انبوه مردمان
گاهی باید به خاطرش فریاد زد ، دیوانه وار رقصید ، دم و بازدمهایی قدرتمند داشت
گاهی باید به خاطرش برگ درختان و گلها را بویید و لمس کرد ، بوسید .
باید دانه ای را در خاک ، جان داد
من که می گویم … روح انسانی است در وجود ، که بی حضور او نه کالبدی هست و حیاتی
بی حضورش ، زندگی زندگی نیست ، شادمانگی حقیقی نیست ، دوستیها دوستی نیست و لبخندها بیهوده و شادیها زودگذرند…شما چیزی نمی گویید؟
می دانید دوست من ؟ نمی دانید؟
من هم نمی دانم اما به گمانم
گاهی باید صبح که چشم می گشاییم ، لختی درنگ کنیم پیش روی آیینه ، چشم در چشمش ، تا ببینیم همانیم که بودیم؟ رنگی به چهره داریم ؟ شادابی و طراوت گذشتمان هنوز هست؟ شوقی در او ساکن است؟ و اگر نشانی از زندگی نیافتیم بدانیم … روحی بیمار را این همه وقت … با نا امیدیهامان ، تنهایش گذاشتیم

پنجمین غروب
بهمن ماه
۱۳۸۸